حس می کنی برای تنفس هوا کم است
ذهنت اسیر رخوت یک حس مبهم است
یک حس بی حساب که هی چنگ می زند
بر روح تو که سخت گرفتار و درهم است
ادامه مطلب
ادبی - فرهنگی - اجتماعی
حس می کنی برای تنفس هوا کم است
ذهنت اسیر رخوت یک حس مبهم است
یک حس بی حساب که هی چنگ می زند
بر روح تو که سخت گرفتار و درهم است
به لبخندهای تو بند است
برای دوست داشتنت اما
لبخندهایت را نه
دلت را لازم دارم!
بوی بهار می شنوم از صدای تو
نازکتر از گل است گل ِ گونه های تو
ای در طنین نبض تو آهنگ قلب من
ای بوی هر چه گل نفس آشنای تو
این گونه که من
دوستت می دارم .......
و چند شعر دیگر از شمس لنگرودی
آزاردهنده بود .
گرچه اکنون متقاعد شده ام که
هیچکس کسی را از دست نمی دهد
زیرا هیچکس مالکِ کسی نیست،
این تجربه واقعی آزادی است :
داشتن مهمترین چیزهای عالم بی آنکه صاحبشان باشی!
پائولو کوئیلو
آسمان را بنگر که هنوز ،
بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد
......
برای دوستان آبانی م:
در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می مانند....اخوان ثالث
خیال تو از خلوت من
ازین شامگاه زمستانی غربت من
مرا میبرد تا دیاری
که در آن طلوعی طلایی است